آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 12 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 6 روز سن داره

جوجه های مامان

حرف زدن آرش

ماشالا هزار ماشالا گل پسرم میخواد حرف بزنه. گاهی اوقات یه صداهایی از خودش در میاره که خیلی بامزن. بیشتر آغو میگه.اینگه رو هم تو گریه هاش میگه.گریش شدید باشه میگه اینگیه!! بعضی صداهایی که از خودش در میاره طوریه که قابل نوشتن نیست. تازگیا هم میگه غخخخخخ. قربون پسر گلم برم من. اینم عکسای جدید. البته در ادامه. این عکس مال چند روز پیشه. اینا مال چند ساعت پیشه. . آرش جونم دو ماه و بیست و چهار روز سن داره. ...
22 خرداد 1393

آرش من

سلام دوستای گلم.یه مدت طولانی وقت نکردم بیام و آپ کنم. وقتی آرش خوابه منم میخوابم.بعد از ظهرا تا میام کاری انجام بدم آرش جونم بیدار میشه و نمیذاره به کارام برسم. الانم بغلمه.همشم وول میخوره. یه چند تا از عکساشو میذارم.بیشتر عکس جدیداش رو گوشیه همسریه.وقت بشه اونارم میذارم. فدای خندت بشم گل من. قربونش برم که وقتی گشنش میشه اینطوری لبشو میخوره. عزیز دلم نبینم بغض کنی.مامان فدات شه. قربونت برم من الهی. فدای اون زبونت بشم من. ببین مامانی چه عکسایی ازت گرفته. . این دو تا عکسم مال امروزه.(بیست خرداد.دو ماه و بیست و سه روزگی) ...
20 خرداد 1393

واکسن دو ماهگی

تو پست آخر گفتم که باید صبحش آرشو برای واکسن ببرم.اون شب آرش تا ساعت چهار نخوابید.قبل از ساعت هشتم بیدار شدم.در کل چهار ساعتم نخوابیدم. همسری زنگ زد درمانگاه گفتن ساعت ده به بعد برای واکسن بیارینش.چون همسری سر کار بود با بابام رفتم. اول قد و وزنو انجام دادم.ماشالا آرشم شده شیش کیلو.قدشم فکر کنم گفت شصت و سه.آخه همش حواسم به این بود که درست اندازه بگیره متوجه نشدم چی گفت.دفعه قبل اشتباه اندازه گرفته بود. تنها بودم سختم بود.جای پارک نبود بابام موند تو ماشین. آرش خواب بود.گفت بیدارش کن.هر کاری کردم بیدار نشد.تو خواب و بیداری بود که بهش قطره داد. گفت دو پاهاشو سفت بگیر.منم استرس داشتم.اولیو که زد داد و گریه آرش بل...
30 ارديبهشت 1393

دو ماه گذشت

تا چشم رو هم میذاری روزها به سرعت برق و باد میگذره.انگار همین دیروز بود که بعد از تحمل اون همه درد گل پسرم به دنیا اومد. حالا آرش من دو ماهه شده.خیلی تغییر کرده.ماشالا پسرم بزرگ شده.واسه خودش آقا شده. تا چند وقت پیش تا یه حدی نگاهشو به سمت صدا میچرخوند.اگه از کنارش میرفتیم با نگاه تعقیبمون میکرد.ولی حالا سرشو هم به سمت صدا هم رفتنمون میچرخونه. حالا دیگه قشنگ میگه آغو.خیلی با مزه میگه.چشماشو یه حالتی میکنه و میخنده. وقتایی که بیداره و آروم وایساده باهاش حرف که میزنی دهنشو یه حالتی میکنه و دست و پا میزنه انگار میخواد حرف بزنه.دوس داره باهاش حرف بزنی.تا در جواب حرفات بخنده و آغو کنه. مهمتر از همه اینا حدود د...
28 ارديبهشت 1393

عکسهای جدید

چند وقتی بود میخواستم عکسای آرش رو بذارم وقت نمیشد. بالاخره تونستم یه سری از عکساشو بذارم. بالاخره موفق شدم از خندش عکس بگیرم.فدای پسر نازم بشم.ولی حیف عکسش تار افتاده. . . الهی قربون پسرم برم که وقتی گشنش میشه اینطوری انگشتشو میخوره!! اینجام بغل همسری بود.داشت آروغشو میگرفت که خوابش برده بود. اینجام میخواستم ببرمش شنوایی سنجی . . . . . اینم آرش موش موشیه من. ...
7 ارديبهشت 1393

چله

امروز هفتم اردیبهشت چله آرش جونم بود.صبح بردیمش بهداشت. ماشالا وزنش شده پنج کیلو وسیصد گرم.یک و سیصد اضافه کرده بود.قدشم شده پنجاه و نه.قدشم چهار سانت بلند شده. میخواستیم براش آش بپزیم.مامان بزرگم گیر داده بود آش درست نکنین.عدس پلو درست کنین.اینقد گفت تا مامانم قبول کرد. بعد از ظهرم حمومش کردیم. امروز هفتم اردیبهشت چله آرش جونم بود.صبح بردیمش بهداشت. ماشالا وزنش شده پنج کیلو وسیصد گرم.یک و سیصد اضافه کرده بود.قدشم شده پنجاه و نه.قدشم چهار سانت بلند شده. میخواستیم براش آش بپزیم.مامان بزرگم گیر داده بود آش درست نکنین.عدس پلو درست کنین.اینقد گفت تا مامانم قبول کرد. بعد از ظهرم حمومش کردیم.گاهی اوقات موقع حموم کردن پ...
7 ارديبهشت 1393

یه خواب جالب

مامانم خیلی تو فکر آرشه.مخصوصا خیلی تو فکر شیر خوردنشه.همش براش دعا میکنه. شبا هم همش به فکرشه که چطور میخوابه.هر صبح ازم میپرسه شب قبل چطور خوابیده. چند شب پیش مامانم خواب آرشو میبینه. تو خواب آرش به مامانم گفته خوب چی کار کنم من مشکل شیر خوردن دارم!!!! گفتم مامان ازش نپرسیدی مشکلش چیه!!! گفت نه.   عزیزم این عکسو بابایی درست کرده گذاشته رو صفحه لب تاپش. ...
1 ارديبهشت 1393

یک ماه گذشت

یک ماه گذشت.با همه سختیاش.پسر کوچولوم بزرگتر شده.تغییر کرده.گاهی اوقات گریه میکنه.شب کار شده.بیشتر شبا بیداره. همچنان در جدال شیر خوردنش هستیم.من و مامانم تلاش میکنیم از شیشه دورش کنیم ولی همسری طاقت نمیاره گریشو وقتی میخوایم وادارش کنیم سینه رو بگیره ببینه. در کنار شیر خودم شیرخشک هم بهش میدم.البته سعی میکنم زیاد شیرخشک ندم.ولی یکی دو بار در روزو مجبور میشم بهش بدم. آرش ظهر به دنیا اومد.مثلا امروز تا ظهر بیست و نه روزه بود.ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه که بشه رفت تو سی روزگی. دیشب و امروز مهمون داشتم نتونستم زودتر آپ کنم و امروز ازش عکسی بگیرم. فعلا نظم زندگیم بدجور بهم ریخته.هیچی سر جاش نیست. امید...
29 فروردين 1393

ختنه

وقتی آرش هفت روزه بود می خواستم ختنه ش کنم ولی قسمت جراحی بیمارستان کودکان تا آخر تعطیلات عید تعطیل بود.هفته اول بعد از تعطیلاتم نشد. همون روز که خواستیم برگردیم خونه براش نوبت گرفته بودیم.بردیم دکتر دیدشو برای فرداش (پنج شنبه بیست و یکم) وقت عمل گذاشت. من همش اصرار میکردم زودتر ختنه کنیم بهتره.ازمطب دکتر که اومدیم بیرون استرس گرفتم.با خودم گفتم این دکتره کارش خوبه؟؟!!چطوری فردا بیارم بستریش کنم؟؟!!گریم گرفته بود. کاراشو انجام دادیم.گفتن ساعت هفت و نیم صبح باید بیارینش ولی معلوم نیست چه ساعتی عمل میشه.     اون شب آرش تا دیروقت نخوابید.شب اولی بود که خونه خودمون بودیم.و همینطور شب اولی بود که همسریم ...
24 فروردين 1393